دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی؟؟
سوختم، سوختم این راز نهفتن تا کی؟؟
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربه جویی بودیم
عقل و دین باخته،دیوانه رویی بودیم
بسته سلسله ی سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت
سنبل پر شگنش هیچ گرفتار نداشت
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که گرفتار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر و سامان دارد
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم فروردین 1389 8:1 PM توسط حامد
|
سلام سلامی از قلب شکسته از قلبی دور افتاده همچون کبوتری سبکبال که دراسمان عشق به پروازدرامده است سلامی به بلندای اسمان و به زلال و خلوص چشمه ساران سلامی به لطافت گرمای بهاری سلامی همچو بوی خوش اشنایی سلامی بر خواسته از دل و نشسته بر دل
به نام دل هایی که در فراق یکدیگر اشک میریزندوبه نام آنانی که مرگ عشق را مرگ زندگی و طلوع خورشید را تولدی دوباره میدانند...
وقتی شب فرامیرسد و کوچه از صدای آخرین عابر خلوت میشود ،با کوله باری از غم و درد میروم و تورا با شهر خاطرات تنها میگذارم.
گریه نکن ای واعظ شکوفایی من باید بروم تا با غروبی خوش غم غربت را از جاده های دل عاشق برانم تا پرواز کنم به سوی هر چه خوبی به سوی عشق...
امروز تورا در طوفان و در برابرت اشکواری دیدم که هر لحظه به سوی می رود وهر لحظه کسی را میجوید.نمیدانم شاید این قلب آتش زده یک زمانی به خاموشی تبدیل شود،اما ...
اما تو و نام تو همیشه در اعماق قلب خسته ام نقش بسته اید...
این فریاد آخرین شعله های جداییست که در مزرعه ی قلبم به گوش میرسد.
اگر دستم به بند های فلک بود و خطم خوش به لوح های آسمان برایت عاشقانه مینوشتم ........دوستت دارم......... 
+
نوشته شده در دوشنبه دوم فروردین 1389 8:6 PM توسط حامد
|
وقتی که به دنیا اومدم صدایی در گوشم طنین افکند و گفت
من تا آخرین لحظه عمرت با تو هستم
گفتم تو کیستی گفت من غمم:
پیش خود خیال کردم که غم عروسکی هست که من با اون بازی کنم
اما الان که فکرشو میکنم میبینم من بازیچه ای هستم به دست غم !!!


ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته

ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته
از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته
یک سینه غزق مستی دارد هوای باران
از این خراب رسوا امشب دلم گرفته
امشب خیال دارم تا صبح گریه کنم
شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته
خون دل شکسته بر دیدگان تشنه
باید شود هویدا امشب دلم گرفته
ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو
پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته
گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است
فردا به چشم اما امشب دلم گرفته

+
نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388 2:40 PM توسط حامد
|

دستانم را پر میدهم بیرون پنجره
با انگشتانم نوازشش می کنم
او را به آغوش می کشم
""""""""""""""""""""""""""
برایش
از خزان و انار
از ساعت های انتظار
از بی قراری ها و چشم به آسمانی ها می گویم
تا نيمه خود را از پنجره بيرون کشيده ام
""""""""""""""""""""""""""
با عِطرش مست میشوم
مست در آغوشش به رقص میآیم
با سر انگشتانم با صورتم...
قطراتش را به جان ميخرم ...
باران را می گویم ...
باران را ٫"""""...
.:ادامــه مـطــلــب:.
+
نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388 4:16 PM توسط حامد
|

شايد زندگي آن جشني نباشد که آرزويش را داشتي اما حال که به آن دعوت شده اي تا مي تواني زيبا برقص
********************

يک قطره اشک مى اندازم تو دريا - تا زمانى كه پيداش كنى دوستت دارم. - اگه پيدا كردي اون وقت تو رو فراموش مي كنم********************

سخت است هنگام وداع ....
آنگاه كه درمي يابي چشماني در حال عبور است...
پاره اي از وجو تو را نيز همراه با خود ميبرد...!!!
********************
نمي دانم چرا ما انسان ها عادت داريم آبي وسيع آسمان را رها كنيم و جذب آبي كوچك چشماني شويم كه عمقي ندارد با اينكه مي دانيم روزي بسته خواهد شد اما آسمان كي بسته خواهد شد
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 10:4 PM توسط حامد
|
آقای بزرگوار من این چه بلای آسمانی است که ما از حال معشوق خود هیچ خبر نداریم
و شما چه قدر بزرگوارید که از لحظه ؛ لحظه ی زندگیمان آگاهید؟؛؛؛؛
از برای صوابهای اندکمان خوشحال می شوید؛
و از ازدیاد گناهانمان استغفار می کنید؛
دیگر نمی دانم چه بگویم؛
نمی دانم در این طوفان زندگی؛؛؛ نه بندگی؛ چگونه کشتی نجاتت را بجویم و بر اقیانوس
بی کران نجابتت فریاد شکر بر جای آورم؛
ای مولای من ؛ ای آقای بی کران ها؛ ای مولای همه ی خوبی ها؛
نمی دانم چگونه نامت را که از نور احدیت روشن است با این چشمان پر گناهم آرزو کنم؛
نمی دانم ؛دامان پر از مهربانی و محبتت چگونه با این دستان سزاوار آتش بگیرم
و فریاد هیاهو کنم ؛ که این مولای من است ؛
این آقایی است که می گفتم؛
این سروریست که نامش را با زبان بی وضو جاری نمی ساختم؛
این پدری است که بی او از یتیمانهم چشم به راه تر بودیم؛
این سروریست که نامش قله های سنگی را آب می کرد ؛ و از شدت شرم آسمانها نمی گریید
بلکه ابر هایش پاره ؛پاره می شد؛
امام زمان همه مطالب یک طرف ؛این مطلب را از ته قلب می گم
من را از یارانت قرارده؛ هیچ چیز دیگر نمی خواهم



+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 10:0 PM توسط حامد
|

چیزی نمی تونم بگم، قراره از من بگذری
چیزی نگو می فهممت، باید از این خونه بری
چند سال از امشب بگذره، تا من فراموشت کنم
تا با یه دریا تو خودم، خاموش خاموشت کنم ...
تنهاییآمو بعد از این، با قلب کی قسمت کنم
واسه فراموش کردنت، باید به چی عادت کنم
تو باید از من رد بشی، من باید از تو بگذرم ...
کاری نمی تونم کنم، باید بیُفتی از سرم
بعد از تو باید با خودم، تنهای تنها سر کنم ...
یک عمر باید بگذره، تا امشبو باور کنم
چند سال از امشب بگذره، با من یکی هم خونه شه ...
احساس امروزم به تو، تنها یه شب وارونه شه
چند سال از امشب بگذره، تا من فراموشت کنم
یک عمر باید بگذره، تا امشبو باور کنم ...
چیزی نمی تونم بگم ...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 6:1 PM توسط حامد
|

عشــق یعنی دیدن یک آیـــنه
دیدن خود لیک دیداری زیار
تا ببینی در وجودت یار را
او که شد بر دل تمام زندگی
دیدن آن دل طــپیدنهای گرم
در نگاهت گرمی عشــقی باو
بر لبانت نام او جاری ... روان
در کنارش بودنی در هر زمان
در امید و آرزو ...و در خیال
تا رسیدنهای با و.. تا بوصال
زندگی یعنی ترا عاشق شدن
همره نام تو هم جاری شدن
چشمه جوشان وگرم عاشقی
در وفایت تا ابد راهی شدن
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 7:0 PM توسط حامد
|